على اكبر دهخدا

665

امثال و حكم ( فارسى )

خيره شادى چرا كنى ز وجود * بيهده غم چرا خورى ز عدم . مسعود سعد . چون عروسى گذشت صد كاسه بنانى . قرة العيون . از ظاهر اين مثل و تمثل بعد چنان پيداست كه هنگام عروسى كاسه‌ها را بنرخى گران به اجاره ميكرده‌اند . تمثل : افسوس كه دور به بيوسى بگذشت * وان عمر ز جان عزيزم از سى بگذشت اكنون چه خوشى و گر خوشى دست دهد * صد كاسه بنانى چو عروسى بگذشت . انورى . چون عز من و ذل تو نپايست * هم ذل من و عز تو نپايد ( اى پخته نگشته به آتش عقل * اميد تو پس خام مىنمايد چون دوستى تو نكرد سودم * كى دشمنى تو مرا گزايد . . . ) مسعود سعد . چون عطسه بود نادره كانرا نتوان داشت . * اى خواجه اگر نادره‌اى با تو بگويد اين بند نبايد بدل از بنده گران داشت * خواهد كه نگويد به تو بر نادره ليكن . . . ) على شطرنجى رجوع به : النادره لا ترد ، شود . چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ * ( . . . پيمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ خوشباش كه بعد از من و تو ماه بسى * از سلخ بغره آيد از غره بسلخ . . . ) خيام . چون عمر نمىماند گو هيچ ممان . * ( مائيم درين جهان چرانيم و چمان بخشيم و خوريم ياد ناريم غمان * نه مال بما بماند و نه جان و نه مان . . . ) سلطان طغرل . نقل از تاريخ‌گزيده . رجوع به : آب كه از سرگذشت . . . ، شود . چون غرض آمد هنر پوشيده شد * صد حجاب از دل بسوى ديده‌شد . مولوى . رجوع به : چشم بدانديش . . . ، شود . چو نفس از ره عقل بيرون رود * نه بر ره كه در ورطهء خون رود . حضرت اديب . رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود . چون فلك يار خود نشايد ساخت * با بد و نيك او ببايد ساخت . مكتبى . رجوع به : زمانه با تو نسازد . . . ، شود . چون قضا آيد چه سود از احتياط . * ( احتياطش كرد از سهو خباط . . . ) مولوى . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود . چون قضا آيد طبيب ابله شود * ( . . . و ان دوا در نفع هم گمر شود . ) مولوى . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود . چون قضا نازل شود چشم حزم بسته ماند . مرزبان‌نامه . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود . چو قضاى بد بيايد سود كى دارد حذر . * ( با قضاى بد همى ماند سر شمشير تو . . . ) معزى . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .